و اما پول.....
پول خيلي چيزا رو مي تونه بسازه. در عوض مي تونه خيلي چيزا رو هم
خراب کنه! بستگي داره به...
يه داستان کوتاه در مورد پول نوشتم. خوشحال ميشم نظرتون رو در موردش
بگين.
آيا پسر عباسقلي خان را مي شناسيد؟؟؟
آيا شما پسر عباسقلي خان را مي شناسيد؟ عليمردان را مي گويم.او
زماني مشهورترين نوجوان کشور بود. کتاب هاي درسي هم زندگينامه اين
نوجوان استثنايي را مي نوشتند. آن هم به شعر!
در دبستان آنقدر سبک زندگي و کارهاي عليمردان را بد مي دانستند که
همه از آينده فلاکت بار او تاسف مي خوردند.يک بار هم آموزگار ما انشايي
داد و از ما خواست که آينده عليمردان را پيش بيني کنيم. من در اين زمينه
معرکه کردم و آينده او را چنان ذلت بار نوشتم که آموزگار به من نمره
بيست داد، نمره اي که در انشا به کسي نمي دادند.
خلاصه سالها از آن دوران گذشت. من ديپلم، ليسانس و فوق ليسانس
گرفتم. و در اداره اي مشغول به کار شدم. هنوز مدتي از کارم نگذشته بود
که با عنوان اصلاحات اداري و تعديل نيرو ها مرا بازنشسته کردن. اول
خوشحال شدم اما کمي بعد که مزايايم را قطع کردند به اين نتيجه رسيدم
که فقط حقوق بازنشستگي کفاف مخارج زندگي مرا نمي دهد.مدتها
خواننده آگهي هاي استخدام روزنامه ها شدم. تا سرانجام به يک آگهي
استخدام رسيدم که با شزايط من جور در مي آمد.يک روز صبح به محل
تعيين شده رفتم.يک برج 16 طيقه بود با روکاري لوکس که در اطراف آن چند
برج کوتاه تر شبيه آن قرار داشت.
در مقابل برج بزرگ صفي طولاني از داوطلبان ايستاده بودند و مردي پر سن
و سال که لباس پر زرق و برق دربان هاي هتل هاي بزرگ را پوشيده بود به
آنها امر و نهي مي کرد. از همان نگاه اول قيافه اش به نظرم آشنا
آمد.تصميم گرفتم اصول و مقررات را کنار بگذارم. با وجود اعتراض داوطلبان
به سوي او رفتم.ظاهرا قيافه من هم به نظر او آشنا آمد. در جواب سلام و
تعظيم من کلاه کاسکت يراق دارش را برداشت. خلاصه کلام آنکه بعد از
چند دقيقه صحبت يکديگر را به جا آورديم. من شاگرد او بودم و او آموزگار
"مدرسه شرافت" بود.او دلش به حالم سوخت و گفت: با اين وضع محال
است نوبت به تو برسد.و گوشي تلفن را بر داشت و بعد از سلام و تعظيم
گفت:"جناب دکتر عليمردان خان، يکي از شاگردان من که در ايام تحصيل در
مدرسه به شما ارادت داشت و حتي در انشايي آينده درخشان و افتخار
آميز شما را پيش بيني کرده و به همين سبب از من نمره بيست گرفته
بود، اينجا آمده تا در خدمت شما کار و فداکاري کند." نميدانم او چه گفت
که معلم ديروز و دربان امروز مرا به درون ساختمان راهنمايي کرد و
آسانسور را به من نشان داد و فقط به من توصيه کرد که:"هر قدر مي
تواني خودت را به خرفتي و بي سوادي بزن. نکند حرف هاي قلمبه سلمبه
بزني و در سخنانت از کلمات خارجي استفاده کني. او حتي ديپلم ششم
ابتدايي را هم نگرفته. اما با زمين خريدن و برج سازي به اينجا رسيده و ما
به او با اينکه مدرک شش ابتدايي را هم ندارد دکتر مي گوييم و او خوش
مي آيد."
در طبقه شانزدهم مستخدمين مرا به اتاق دکتر راهنمايي کردند.سلام
کردم،تعظيم نمودم و گفتم: جناب پروفسور! در خدمتگزاري و جان فشاني
حاضرم...
نيشش تا بناگوش باز شد و گفت: تو استخدام شدي،برو،در آن اتاق بزرگ
پشت آن ميز بزرگ بنشين. حقوقت هم از آنچه در اداره مي گرفتي زيادتر
خواهد بود،البته با مزاياهاي خوش خدمتي!
نوشته شده از کتاب خرده داستانها (روزي که دريا غرق شد) از دکتر علي
بهزادي.
آدمايي مثل عليمردان خان اطراف ما زيادن. چي باعث شده عليمردان با
مدرک ششم ابتدايي به جايي برسه که همه حسرتش رو مي خورن. و
کسي که مدرک فوق ليسانس داره زير دست همچين آدمي کار کنه. اين
فقط يه داستانه! اما واقعيت شايد خيلي تلخ تر از اين باشه!
از اين داستان چه نتيجه اي مي گيريم؟ثروت بهتر از علم هست ؟! يا
عليمردان شانس داره؟! و يا اينکه شم اقتصاديش خوب کار مي کرد؟! چرا
پول به يه ادم بي سواد عنوان دکتر ميده؟!
يادمه چند سال پيش" دقيقا نميدونم چند سال؟" ماه رمضون توي برنامه ماه
عسل با نفرات برتر کنکور مصاحبه مي کردن. آقاي عليخاني که مجري
برنامه بود از يکي از اينا پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ تو جوابش گفت:
علم به شرطي که به ثروت برسه!!! چي باعث شده که نفر برتر کنکور که
باز اسمش يادم نمياد ، تو تلويزيون به 70_80 ميليون ايراني بگه که علم به
شرطي بهتره که به ثروت برسه؟؟؟
شما حاضرين مثل عليمردان باشين؟؟ يا مثل نفر برتر کنکور که معلوم بود با
بي پولي زياد سر و کله زده؟!؟





























