تبليغاتX
نیک

نیک

ازاد



چند روز پيش يکي از دوستام در مورد شانس بهم Sms  زد، به نظرم خيلي جالب اومد:

شانس نام ديگر خداست،آنجا که نميخواهد امضايش پاي داده هايش باشد!

اين سوال برام پيش اومد:چرا نميخواد امضاش پاي داده هاش باشه؟!؟ اون که خداست و هر کاري ميتونه بکنه؟!؟

دوست دارم جواب هاي شما رو در مورد اين سوال بدونم.

چرا خدا نميخواد امضاش پاي داده هاش باشه؟!؟





ضربه ی آخر را “خدایم” زد !

آن زمان که برای رفتنت استخاره کردی و “خوب” آمد. . .

 



اعــــــــــتراف به خــــــــیانت . . .
وقاحـــــت است نه صـــــــداقت !
ايــــــن را بــــفــــــــهــــــــم . . .



اين متن و متن بالايي رو از وبلاگ دوستان برداشتم يادم نمياد وب کيه، مال هر کي هست، اگه بياد و بگه زيرش اسم وبلاگو مي نويسم.


 



اي کاش دختر کشاورزي بودم که گوسفندان پدر را در دشت مي

چرانيدم،ودر شامگاه به کلبه پدر باز مي گشتم.و روي پاهايم غبار راه

و ميان چين لباسهايم بوي تاکستان بود.تا اگر شب آمد و مردم

خوابيدندگامهايم مرا جايي ببرد که محبوبم منتظرم هست.





وقتي از عشق مي نويسم

چشمانت نظاره گر قلبم هست

واين تنها فرصتي است که مي توانم صداقت کلام خود را

عاشقانه برايت نجوا کنم.

 

"ب_پندار"

 

 

دلم به هواي سرگرمي کودکي باز گريست.

بگذار دل بزرگ شود تا بداند هر خواست،هميشه نيست!


تازه فهميدم...

آن روز...

در چه بلندايي آشيانه داشتم

هنوز دست و پاي دلم درد مي کند...

وقتي از چشمهايت افتادم...

چقدر شکستن سخت است،

وقتي تو داري نگاه مي کني.

 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:14 توسط هايدا کیان |






آدم در بهشت همه چيز داشت،فقط يک چيز وجود داشت که او آن را

نداشت و آن ميوه ي ممنوعه بودوقتي که خواست آن را هم داشته

باشد و داشتني هايش را کامل کند،هبوط کرد.

پس نتيجه مي گيريم هيچگاه دنيا ،آن گونه که ايده آل به آن مي

انديشيم نصيب ما نمي شود. دنيا هميشه نصفه نيمه است.نتيجه

تلاش ما براي آنکه آن را کامل بدست آوريم جز هبوط نيست!


نوشته شده از کتاب "بودن يا نبودن، مسئله اين است"



  

التماسم مال دیروز بود مال وقتی که نادان بودم امــــروز می خواهی با

او بروی؟ خب خداحافظ






هرگز اين قصه ندانست کسي

آن شب آمد به سراي من و خاموش نشست

سر فرو داشت

نمي گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گريز

مدتي بود که ديگر با من

بر سر مهر نبود

آه اين درد مرا مي فرسود

"او به دل عشق دگر مي ورزد؟"

گريه سر دادم در دامن او

هاي هايي که هنوز

تنم از خاطره اش مي لرزد

بر سرم دست کشيد

در کنارم بنشست

بوسه بخشيد به من

ليک مي دانستم

که دلش با دل من سرد شدهست!

تاسيان"ه.ا.سايه"









 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:41 توسط هايدا کیان |




ديروز به کسي که خيلي دوستش دارم و ازش کتاب خوني رو ياد گرفتم، گفتم: تو موفق شدي ،بعد شروع کردي کتاباي موفقيت رو خوندي.ولي من...

من اين کتابا رو مي خونم تا موفق بشم!!!

شايد فکر رسيدن به موفقيت يه خواب باشه! از همون خوابايي که هيچ وقت تعبير نميشن!

ولي اينم يادمون باشه که هيچ چيز غير ممکن نيست!

بگذريم...

چند تا شعر نوشتم. وقت کردين،بخونين.



گاهي دلم از هر چه آدمي است مي گيرد

گاهي دلم دو کلمه حرف مهربانانه مي خواهد

نه به شکل دوستت دارم، ويا بي تو مي ميرم

ساده، مثل دلتنگ نباش...

فردا روز ديگريست!!

"ب،پندار"



عشق من در سبدی دل به نیل تو سپرد...

نگهش دار به موسی شدنش می ارزد



پيراهن  نگاه مرا مکش از پشت

که برمي گردم ...

و بي خيال عزيز هاي مصر و يعقوب هاي چشم به راه

چنان به خودم مي فشارمت...

که هفتاد و هفت سال تمام

باران ببارد و گندم درو کنيم!

(اينو از وبلاگ "اين حال منه، بي تو "نوشتم)



بت ها شکستنی بودند و باورها ماندگار

چه ساده بود ابراهیم!


"اينو هم از وبلاگ يکي از بچه ها نوشتم، ولي يادم نمياد وب کيه؟"



 

سخت است هنگام وداع

آنگاه که در ميابي

چشماني که در حال عبورند

پاره اي از وجود تو را نيز با خود مي برند....




+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:53 توسط هايدا کیان |

مداد روسها...

 

 

مداد روسها

 

 

هنگامي که ناسا برنامه فرستادن فضا نوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل

 کوچکي رو به رو شد.آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون

 جاذبه کار نمي کنند.چرا که جوهر خودکار به سمت پايين جريان نيافته و

 روي سطح کاغذ نمي ريزد...

براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخاب

 کردند.تحقيقات بيش از يک دهه طول کشيد،12ميليون صرف شد و در نهايت

 آنها خودکاري طراحي کردند که در محيط بدون جاذبه مي نوشت،زير آب کار

 مي کرد.روي هر سطحي، حتي کريستال مي نوشت. و از دماي زير صفر

 تا 300درجه سانتيگراد کار مي کرد!...

اما روسها راه حل ساده تري داشتند.آنها از مداد استفاده کردند!

 

نوشته شده از کتاب(100) صد داستان کوتاه، به تدوين مهندس امير مدرسي.

 

 

 

با من بمان...

آنها که رفتنشان را طاقت آوردم، تو نبودند.

 

 

 

 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست

درحق ماهر چه گويد،جاي هيچ اکراه نيست

اين چه استغناست يارب؟وين چه قادرحکمت است؟

کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست.

 

 

 

 

چه مستي است ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقي و اين باده از کجا آورد؟

دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسيم گره گشا آورد.

 

 

 

نازنين آمد و دستي به دل ما زد و رفت

پرده ي خلوت اين غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهايي ما را به خيالي خوش کرد

خواب خورشيد به چشم شب يلدا زد و رفت

درد بي عشقي ما ديد و دريغش آمد

 

 

 

من عاشق هوس های عاشقانه ام ..... من عاشق گناه دوست داشتنم.... دستهایت را به من بده........ به جهنم که مرا به جهنم میبرند به خاطر عشقبازی با خیال تو ...... تو خود بهشتی...

 

  

 

دوستای عزیز یه مدتی هست که من نمیتونم تو وبلاگم عکس بذارم. هر عکسی که میذارم بلاگفا قبول نمیکنه. خوشحال میشم منو تو این مورد راهنمایی کنین.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 12:38 توسط هايدا کیان |

موضوع زندگي با روياهاست...

سلام

 

تصميم گرفته بودم ديگه وبلاگ نويسي رو ادامه ندم.اين داستان خيلي زيباست. به فکرم اومد بذارم تو وبلاگ. ولي حالا که دوباره شروع کردم، سعي مي کنم زود به زود آپ کنم.

 

 

موضوع زندگي با روياهاست. روياهايي که به حقيقت مي پيوندند…

 

من دوستي به نام "مانتي رابرتز" دارم که يک مزرعه پرورش اسب دارد. يک روز که در حال صحبت بوديم، او داستاني را براي من نقل کرد. داستان پسري که فرزند يک تعليم دهنده اسب دوره گرد بوده که از اصطبلي به اصطبل ديگر، از مسابقه اي به مسابق ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر مي رفت تا اسب ها را آموزش دهد.بنابراين درس خواندن آن پسر در دبيرستان مرتبا با وقفه مواجه مي شد. وقتيکه سال ْخر دبيرستان بود، از او خواسته شد تا در يک صفحه بنويسد تا در آينده مي خواهد چه کاره باشد.آن شب او هفت صفحه در توصيف هدف خود يعني داشتن يک مزرعه پرورش اسب نوشت. او درباره روياي خود با تمام جزئياتش نوشت.و حتي يک شکل از يک مزرعه 200 جريبي که در آن محل ساختمان ها و اصطبل ها  و مسير مسابقه مشخص شده بود، کشيد.سپس نقشه يک ساختمان 370 متر مربعي راکشيد که در مزرعه 200 جريبي او واقع شده بود.او تمام آرزو هاي خود را در آن پروژه قرار داد. و روز بعد آن را به معلم خود  داد. دو روز بعد نوشته هايش به دست خودش بازگشت. در صفحه اول يک نمره بسيار پايين(F) با رنگ قرمز نوشته شده بود.همچنين يک توجه نيز در پاي ورقه به چشم مي خورد که نوشته بود:بعد از کلاس بيا پيش من.

پسر با صفحات حاوي رويا هايش به ديدن معلم خود رفت و از او پرسيد: چرا نمره اش  F شده است؟ معلم در پاسخ به گفت: اين يک روياي غير واقعي براي پسري در شرايط توست.تو فرزند يک خانواده دوره گرد از سطح پايين هستي! و هيچ سرمايه اي ندار. براي داشتن يک مزرعه پرورش اسب مقدار زيادي پول لازم است.تو بايد يک زمين و اسب هايي با نژاد اصيل بخري و آنها را تکثير کني. که همه اين ها مقدار زيادي پول لازم دارد. براي انجام چنين کاري هيچ راهي وجود ندارد. پس ان معلم اضافه کرد: اگر تو دوباره با واقع گرايي بيشتري اين مطالب را بنويسي ، من هم در نمره تو تجديد نظر مي کنم.

پسر به خانه رفت و مدت طولاني در اين مورد فکر کرد. و از پدرش در اين باره کمک خواست. ولي پدرش به او گفت:ببين پسرم تو بايد خودت اين کار را تمام کني و از ذهن خودت کمک بکيري.البته من مي دانم که اين تصميم بزرگي براي توست.بالاخره بعد از يک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هيچ تغييري به معلمش برگرداند و به معلمش گفت: تو مي تواني نمره F   را براي من نگه داري و من هم روياي خودم را براي خودم نگه مي دارم.

بله! ان پسر مانتي بود....

 او اکنون يک مزرعه اسب 200 جريبي دارد.و در حالي اين داستان را تعريف مي کرد که در خانه 370 متر مربعي خود نشسته بود.

مانتي ادامه داد: من هنوز آن ورق کاغذ ها را دارم.او اضافه کرد: بهترين قسمت داستان اينجاست که دو تابستان پيش همان معلم دبيرستان 30 دانش آموز خود را به مزرعه ي اسب من براي يک تور يک هفته اي آورد. وقتي که معلم قديمي داشت آنجا را ترک مي کردگفت:

من معلم تو بودم.من سارق روياي تو بودم.در آن سالها من روياي بچه هاي زيادي را دزديدم. اما خوشبختانه تو آنقدر عاقل بودي که روياي خود را نگه داري...

 

نوشته شده از کتاب 100(صد داستان کوتاه از آثار منتخب بزرگترين نويسندگان جهان) به تدوين: مهندس امير مدرسي

 

 

خيليا تو زندگي ممکنه مثل معلم مانتي سارق روياي ما باشن!

 

فقط چند دقيقه به جواب اين سوالات فکر کنيد....

 

موضوع زندگي ما به رويا هامون ربط داره؟

از موقعيتي که الان داريم، تا آرزو هامون چقدر فاصله هست؟

به اين فکر مي کنيم که آرزو هامون  بايد به واقعيت نزديک باشن؟

تا حالا چند تا از رويا هامونو دزديدن؟

حاضريم پايين ترين نمره کلاس رو بگيريم ولي روياهامونو تغيير نديم؟

در مورد آرزو هامون ، با خودمون رو راست هستيم؟مشخص کرديم که تو چه موقعيتي هستيم و به کجا مي خوايم برسيم؟

ما مي تونيم مثل مانتي عاقل باشيم؟                                                      

 

 

 

 

 

 

اگر مرا دوست نداشته باشي...

دراز مي کشم و مي ميرم...

مرگ

نه سفري بي بازگشت است...

ونه ناگهان محو شدن...

مرگ

دوست نداشتن توست...

درست آن موقع که بايد دوست بداري.

 

 

چه خوش خيال است.

فاصله را مي گويم!

به خيالش تو را از من دور کرده...نمي داندتو جايت امن است.

اينجا ميان دلم...

 

 

 

 

دعاي عشق بخوان. دعاي بارا چرا؟!

اين روزها دلها تشنه ترند تا زمينها.

 

 

 

 

تا دل شکني شيوه ي آمال تو شد

چون سايه دل خلق، به دنبال تو شد

داني که به پايت ز چه آسيب رسيد؟

از بس که دل شکسته پامال تو شد.

 

 

 

قرارمان فصل انگور...

شراب که شدم تو جام بياور، من جان.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:7 توسط هايدا کیان |

پول....

 

و اما پول.....

 

پول خيلي چيزا رو مي تونه بسازه. در عوض مي تونه خيلي چيزا رو هم

 خراب کنه! بستگي داره به...

 

يه داستان کوتاه در مورد پول نوشتم. خوشحال ميشم نظرتون رو در موردش

 بگين.

 

 

 

آيا پسر عباسقلي خان را مي شناسيد؟؟؟

 

آيا شما پسر عباسقلي خان را مي شناسيد؟ عليمردان را مي گويم.او

 زماني مشهورترين نوجوان کشور بود. کتاب هاي درسي هم زندگينامه اين

 نوجوان استثنايي را مي نوشتند. آن هم به شعر!

در دبستان آنقدر سبک زندگي و کارهاي عليمردان را بد مي دانستند که

 همه از آينده فلاکت بار او تاسف مي خوردند.يک بار هم آموزگار ما انشايي

 داد و از ما خواست که آينده عليمردان را پيش بيني کنيم. من در اين زمينه

 معرکه کردم و آينده او را چنان ذلت بار نوشتم که آموزگار به من نمره

 بيست داد، نمره اي که در انشا به کسي نمي دادند.

خلاصه سالها از آن دوران گذشت. من ديپلم، ليسانس و فوق ليسانس

 گرفتم. و در اداره اي مشغول به کار شدم. هنوز مدتي از کارم نگذشته بود

 که با عنوان اصلاحات اداري و تعديل نيرو ها مرا بازنشسته کردن. اول

 خوشحال شدم اما کمي بعد که مزايايم را قطع کردند به اين نتيجه رسيدم

 که فقط حقوق بازنشستگي کفاف مخارج زندگي مرا نمي دهد.مدتها

 خواننده آگهي هاي استخدام روزنامه ها شدم. تا سرانجام به يک آگهي

 استخدام رسيدم که با شزايط من جور در مي آمد.يک روز صبح به محل

 تعيين شده رفتم.يک برج 16 طيقه بود با روکاري لوکس که در اطراف آن چند

 برج کوتاه تر شبيه آن قرار داشت.

در مقابل برج بزرگ صفي طولاني  از داوطلبان ايستاده بودند و مردي پر سن

 و سال که لباس پر زرق و برق دربان هاي هتل هاي بزرگ را پوشيده بود به

 آنها امر و نهي مي کرد. از همان نگاه اول قيافه اش به نظرم آشنا

 آمد.تصميم گرفتم اصول و مقررات را کنار بگذارم. با وجود اعتراض داوطلبان

 به سوي او رفتم.ظاهرا قيافه من هم به نظر او آشنا آمد. در جواب سلام و

 تعظيم من کلاه کاسکت يراق دارش را برداشت. خلاصه کلام آنکه  بعد از

 چند دقيقه صحبت يکديگر را به جا آورديم. من شاگرد او بودم و او آموزگار

 "مدرسه شرافت" بود.او دلش به حالم سوخت و گفت: با اين وضع محال

 است نوبت به تو برسد.و گوشي تلفن را بر داشت و بعد از سلام و تعظيم

 گفت:"جناب دکتر عليمردان خان، يکي از شاگردان من که در ايام تحصيل در

 مدرسه به شما ارادت داشت و حتي در انشايي آينده درخشان و افتخار

 آميز شما را پيش بيني کرده  و به همين سبب از من نمره بيست گرفته

 بود، اينجا آمده تا در خدمت شما کار و فداکاري کند." نميدانم او چه گفت

 که معلم ديروز و دربان امروز مرا به درون ساختمان راهنمايي کرد و

 آسانسور را به من نشان داد و فقط به من توصيه کرد که:"هر قدر مي

 تواني خودت را به خرفتي و بي سوادي بزن. نکند حرف هاي قلمبه سلمبه

 بزني و در سخنانت از کلمات خارجي استفاده کني. او حتي ديپلم ششم

 ابتدايي را هم نگرفته. اما با زمين خريدن و برج سازي به اينجا رسيده و ما

 به او با اينکه مدرک شش ابتدايي را هم ندارد دکتر مي گوييم و او خوش

 مي آيد."

در طبقه شانزدهم مستخدمين مرا به اتاق دکتر راهنمايي کردند.سلام

 کردم،تعظيم نمودم و گفتم: جناب پروفسور! در خدمتگزاري و جان فشاني

 حاضرم...

نيشش تا بناگوش باز شد و گفت: تو استخدام شدي،برو،در آن اتاق بزرگ

 پشت آن ميز بزرگ بنشين. حقوقت هم از آنچه در اداره مي گرفتي زيادتر

 خواهد بود،البته با مزاياهاي خوش خدمتي!

 

نوشته شده از کتاب خرده داستانها (روزي که دريا غرق شد) از دکتر علي

 بهزادي.

 

 

 

آدمايي مثل عليمردان خان اطراف ما زيادن. چي باعث شده عليمردان با

 مدرک ششم ابتدايي به جايي برسه که همه حسرتش رو مي خورن. و

 کسي که مدرک فوق ليسانس داره زير دست همچين آدمي کار کنه. اين

 فقط يه داستانه! اما واقعيت شايد خيلي تلخ تر از اين باشه!

از اين داستان چه نتيجه اي مي گيريم؟ثروت بهتر از علم هست ؟! يا

 عليمردان شانس داره؟! و يا اينکه شم اقتصاديش خوب کار مي کرد؟! چرا

 پول به يه ادم بي سواد عنوان دکتر ميده؟!

يادمه چند سال پيش" دقيقا نميدونم چند سال؟" ماه رمضون توي برنامه ماه

 عسل با نفرات برتر کنکور مصاحبه مي کردن. آقاي عليخاني که مجري

 برنامه بود از يکي از اينا پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ تو جوابش گفت:

 علم به شرطي که به ثروت برسه!!! چي باعث شده که نفر برتر کنکور که

 باز اسمش يادم نمياد ، تو تلويزيون به 70_80 ميليون ايراني بگه که علم به

 شرطي بهتره که به ثروت برسه؟؟؟

 

 

شما حاضرين مثل عليمردان باشين؟؟ يا مثل نفر برتر کنکور که معلوم بود با

 بي پولي زياد سر و کله زده؟!؟

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:50 توسط هايدا کیان |

این نامه رو 40 سال پیش یه عاشق دیوونه واسه عشقش نوشته....

بسمه تعالي

 

شبِ مهتابي بود.

باز من بودم و آن کوچه و آن خاطره هايت با من،باز دل، ساز به يک نغمه

 محزون ميزد. از تپش هاي پر از ناله ي او دانستم، که به ياد تو در افتاده ،دلِ

 خونشده باز.

از چنان پر زدنش فهميدم، مي کند باز به يادت پرواز، باز هم از تو و آن خاطره

 ها، قصه مي گفت به من پنجره ها.

وه چه شبها که کنار تو سحر مي کردم. شوکتي بود و شکوهي در شب و

 تو مانند پريهاي خيالي بودي.دل،پر از شوق و لبت پر خنده و به دست تو

 يکي شاخه ي گل و تو از عطر و گلاب آکنده. نه تو را فکر و خيال، نه مرا

 غصه و اندوه و ملال. از صداقت و صميميت بود، سينه ها مالامال.ديده ها پر

 حرف و دستها پراقبال. ياد آن خاطره ها باد به خير.

ياد آن شب که چه با دلهره ، تو به من يک گل شب بو دادي و تو را دختر

 همسايه تان با من ديد.

وسحر با همه کس داد خبر، و چه غوغايي شد.يادم آيد که از اين قصه همه

 خنديدند.يادم آيد که به ما مي گفتند:کودکان عاشق و سپس مي گفتند

 عجب دنيايي! راستي هم که عجب روزي و دنيايي بود. همه مستي، همه

 شيدايي بود. عشقمان در تب رسوايي بود. يادم آيد که تو گفتي با من:

«تو مينديش به بيهوده سخن، من تو را ميخواهم، هرچه بادا،باد.»

وسپس زمزمه کردي آرام:

 

هر که در کوچه ي دل پاي نهاد    

دل خوش از رندي و رسوايي باد

 

و از آن پس ديگر، راز پنهان من و تو ، بر زبانها افتاد. تو به رسوايي،شيرين

 شدي و من ، فرهاد. و چه دنيايي بود، راستي که عجب دنيايي. من کجايم،

 تو کجايي حالا؟

بي تو امشب بخدا مي ترسم اشک حسرت ببرد هستي من از بنياد.

اي سفر کرده ي من، اي پرستوي سفر کرده ي من ،بي تو اين کوچه چه

 خالي مانده.و به هر سوي که من مي نگرم، قصه ها مي گويد به من از

 خاطره هايت هر چيز.

سخن از خاطره ها مي گويد. اين درخت لبِ جو، که به تن کرده لباس پاييز،

 يا که اين پنجره ي رو به غروب لانه ي چلچله ي چشمانت، که ز دلتنگي تو

 رفته به خواب.

راستي دوش به خوابت ديدم، خواب هم عالم ديگر دارد.دوش در خواب ، تو

 را ديدم باز. و ز درياچه ي چشمان تو رازي خواندم.و سکوتي ديدم بي

 پايان، که به آرامش بعد از طوفان مي ماند،و به خاموشي يک کوچه بي

 راهگذر، نه سئوالي، نه جوابي و نه پيغام سلامي، نکند باز تو قهري با من؟

 دوش در خواب تو را وه چه پريشان ديدم. راستي يادت هست؟

روزگاري که دلت با ما بود، در نگاه تو چه طوفانها بود، لانه ي مرغ دل عاشق

 من بود آنجا.

ولي افسوس که ديشب ديدم ،چشمهايت به غم انگيزي صد يلدا بود.من به

 ويران شدن لانه ي خود پي بردم!

مرغ طوفان چه کند لانه ي خاموشي را؟حيفِ درياچه ي طوفانيِ چشمِ تو

 نبود؟چه سکوتي؟ بشکن بهت فراموشي را، چاره کن خلوت خاموشي

 را.سالها هست که رفتي اما،هر کجا مي نگرم،نقشي از خاطره ها مي

 بينم. اين در از خاطره هايت چه سخنها دارد. راستي يادت هست؟ هر شب

 چه با صميميت ، باز مي شد اين در، و تو با آن همه زيبايي و ناز، ميخزيدي

 به کنارم آرام. تو به من دسته گلي مي دادي و به طنازيها، چه صميمانه به

 من مي گفتي که مواظب باشم،خار گلها نخلد در دستم.

من آهسته همان شعر تو را مي خواندم:

هر که در کوچه ي دل پاي نهاد

سرخوش از رندي و رسوايي باد.

و تو مي خندي، ياد آن خاطره ها باد به خير. اي گل بي خارم، اي فراق تو

 مرا داد به باد، باز هم غم به دلم پنجه نهاد. سالهاست که رفتي اما، باز هم

 ساز دلم از تو به من مي گويد.گرچه افتاده ميان من و تو فاصله ها، گرچه

 شايد حالا مي گويي من کجا و تو کجا؟!؟! راستي هم آري، من کجا و تو

 کجا، تو به زيبايي خورشيد سحرگاه بهاران هستي که رود رو به کمال!!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 13:40 توسط هايدا کیان |

حقیقتی کوچک برای آنانکه که می خواهند زندگی خود را 100% بسازند!!

 

 

حقیقتی کوچک برای آنانکه که می خواهند زندگی خود را 100% بسازند!!

 

 

اگر

 

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

 

برابر باشد با

 

26 25 24 23 22 21 20 19 18 17 16 15 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5  4 3 2 1

 

Hard  work(تلاش سخت)

 

H+A+R+D+W+O+R+K

 

٪98=11+18+15+23+4+18+1+8

 

 

 

Knowledge( دانش)

 

K+N+O+W+L+E+D+G+E

 

٪96=5+7+4+5+12+23+15+14+11

 

 

 

Love(عشق)

 

L+O+V+E

 

٪54=5+22+15+12

 

 

 

 

Luck(شانس)

 

L+U+C+K

 

٪47=11+3+21+12

 

 

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند؟؟!!!

 

 

نه!!!

 

 

پس چه چیزی 100% را می سازد؟؟؟

 

 

Money( پول)

 

M+O+N+E+Y

 

72٪=25+5+14+15+13

 

 

 

Leadership(رهبری)

 

L+E+A+D+E+R+S+H+I+P

 

89٪=16+9+19+18+5+4+1+5+12

 

 

هر مشکلی راه حلی دارد. شاید فقط لازم است نگرشمان را عوض کنیم برای رسیدن به اوج 100%!!!!!

 

 

روی چه چیزی کار کنیم؟؟؟

 

ATTITUDE(نگرش)

 

A+T+T+I+T+U+D+E

 

100%=5+4+21+20+9+20+20+1

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 11:22 توسط هايدا کیان |